تبليغاتX
-`• غریبه ی دیروز, آشنای امروز •´-

ღღ من دگر نمينالــــــــم زين روزگار عــــــــادتي است کهنه گر چه تلخ تر از تلخ است ღღ

 میخوام برای یه مدتی ازتون خداحافظی کنم. تا کی؟؟؟؟ نمیدونم...
از همه ی عزیزای که تو این مدت من و همراهی کردن ممنونم...
راستش فرصت نشد که ازتون بابت نظراتون تشکر کنم.
از همتون ممنونم که به یادم بودید و نظر میذاشتید.
برام دعا کنید....
(((بهترینهارو براتون آرزو میکنم)))
تا بعدی که نمیدونم کی؟
بای
 
 
خستـــم از روزای ابــری خیلی سنگینه نـگاهت
دوست ندارم تو تابستون بشینــم باز ســر راهت
نمیـــخوام بـــازم خیـالت قبـلـه آرزوهــــام شــــه
تـــو بمــون و عاشقـــای روی پُـــر غـرور و ماهت

آره مــن اونم که گفتــم واسـه چشم تـو دیوونم
آره مـن قـول داده بــودم تـا تهش بــاهات بمونـم ولی پس دادی نگــــامو زیــر رگبــــــار غـــرورت
من فقط یکــم شکستم خوب نگام کنی همونم

چـمــدون رویـــاهـــامـو دیگه برداشتم و بستم
دیگــه عین اون قدیمــا چشــــاتو نمیپرستــــم

رخ تــو عین یه بـــــازی منــو مـات قصه هـا کرد حالا بی اسمـم و تنها پُــرپــاییز و شکستــــم


اینــی که حــــالا میبـینـی دیگه مجنون چشات نیست
دیگه وقتی نیمه شب شه نگـران لـحظه هــات نیست مـــن بــرام فــرقـی نــداره کـــه تو بــاشی یـا نباشی خیلـی وقته دیگه نیستی تو دلم جـــایی برات نیست

از تو هیچ چیزی نـمونــده نـه نگـــاهی و نـه یــــادی
مـــن سپردمـت به دریــــا عـیــن یـــه مـوج زیـــــادی
تازه فهمیدم با این عشق زندگیـــم چقـد تلـف شـد
تــو بـــه جــای التماســم یـــه گُلـــم بهـــم نــدادی

زندگی عشق است افسانه نیست
آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست
عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی
عشق آن است که پیوسته به یادش باشی
 

• 

هیچكس اشكی برای ما نریخت
هر كه با ما بود از ما گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ فرزانه فالم را گرفت
یك غزل آمد كه حالم را گرفت:

ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.

• 

دنـــيـاي آدمـــا رو بــبـيــن عــزيـز
ايـنقده جلـوي مـن اشک نـريز
تواين دنيا يکي لبهاش پرخنده وشاده
يکي غمگينه و همزاد فرهاده
يــکي مجنــونه و ليــلا نـداره
تو شبهاش نداره تک ستاره
يکي از بس که گريونه چشاش کوره
راه رسيدن به يوسفش دوره
يکي تو غصه ها رفيقه راته
تاجون داره رفيق باوفاته
يکي خنجر زده به يار جونيش
مثه يه مار زخمي اون زده نيش
يکي تو روياها مي بينه يارش
قسمت خدا،ميشينه اون کنارش
يکي فقط تو شاديا باهاته
بي وفا رفيق نيمه راته
يکي دلتنگه و گريونه چشماش
عزيزش رفته و گذاشته تنهاش
يکي زندونيه توعمق قلبش
اونو دوسش داره ميدونه قدرش
يکي کارش شده گريه و دعا
يوقت نشه زمعشوقش جدا
يکي دلش مي خواد تو قلب تو خونه بسازه
شدي عاشق ديگه باهات نسازه
يکي مثل يه مادر مهربونه
محبت و توقلبت مي نشونه
يکي مثل من دلتنگ صداتم
آره همون رفيق باوفاتم...........!!

 

چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره
صدای  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن
ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره
دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه
از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده
وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره
نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم
چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره



+ نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 7:52 توسط ‫یک دوست |

منتظر ديدار تو هستم،
سهل است بگويم که گرفتار تو هستم،
من در پى اين حادثه غمخوار تو هستم،
هر چند که دور از مني و من ز تو دورم،
بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم...

+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 17:19 توسط ‫یک دوست

اشتباهي كه همه عمر پشيمانم از آن
اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم
پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت ..... ؟!خودمانيم ... !!!
زمين اين همه نامرد نداشت!

+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 17:14 توسط ‫یک دوست

    

      تا که بودیم و نبودیم کسی     
    کشت مارا غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
  خفته ایم و همه بیدار شدند
                                       قدر آیینه بدانیم چو هست
                                       
      نه در آن وقت که اقبال شکست

    

+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 16:49 توسط ‫یک دوست

کاش می شد سرنوشت خویش را از سر نوشت
کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت
کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی
داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت....

+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 16:45 توسط ‫یک دوست

ای همه هستی من
این نفسها بخدا ارزان نیست
برنمی گردد هیچ
شاید امروز چو بگذشت نباشم فردا
آه، شاید که نبینی دگرم...
 

+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 16:9 توسط ‫یک دوست
زندگي نقطه سرخط بي وفايي شده عادت           تونوشته بودي ديدار سه تا نقطه به قيامت
زندگي نقطه سرخط تلگرافي شده نامت              قلبمو مچاله كردي لاي نقطه چين نامت

عزيزم نقطه ته خط بروباخيال راحت                     به تو تقديم ترانه عوض جواب نامت
عزيزم نقطه سرخط بروباخيال راحت                    به تو تقديم ترانه
عوض جواب نامت

باسي ودوحرف دلگير مختصرمفيدوساده               گفتي كه سايه ي عشقت ازسرم خيلي زياده
زيردردوخط كشيدي ضربدر زدي رو اسمم              تا بدونم كه به عشقت
تاكه جون دارم طلسمم

عزيزم نقطه ته خط بروباخيال راحت                      به تو تقديم ترانه عوض جواب نامت
عزيزم نقطه سرخط بروباخيال راحت                     به تو تقديم ترانه
عوض جواب نامت

روي يك كاغذ بي خط حرف هاي خسته به نوبت    روي سرزمين نامت حرف«ت»كرده قيامت
«ت»مثل تو مثل ترديد «ت»مثل آخر طاقت            مثل تنهايي مثل تب مثل آخر خيانت

عزيزم نقطه ته خط بروباخيال راحت                     به تو تقديم ترانه عوض جواب نامت
عزيزم نقطه سرخط بروباخيال راحت                    به تو تقديم ترانه
عوض جواب نامت

+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 11:20 توسط ‫یک دوست

تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد
به گلــزاران گلی هستی فـراموشت نخـواهم کرد
قسم بــــــر جامه پاکی که از مهـرت به تن دارم
که تا جان در بدن دارم فـــراموشت نخواهم کرد

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 4:55 توسط ‫یک دوست

ای کاش می شد تو همیشه با من باشی و من با تو
تو در کنار من زندگی می
کردی و من در کنار تو
و همواره همدم یکدیگر در
تمام مراحل زندگی بودیم
کاش بودی و میدیدی در این
حصار زندگی چه سختی ها
و رنج ها را بدون
تو تحمل می کنم
کاش بودی ومی دیدی

+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 6:20 توسط ‫یک دوست

چـــه دردیست در میان جمـــــع بودن ولی در گوشـــــه تنها نشستن

برای دیگــــران چون کـوه بودن ولی در چشــــــم خود آرام شکستن

برای هر لــــبی شعری ســـــرودن ولی لبهای خود همـــــواره بستن

چه دردیست در میان جمـــع بودن ولی در گوشــــــه آرام نشستــــن

به رسم دوستــــی دستی فشـــــردن ولی با هر سخــــن قلبی شکستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغا شکستن

به قــــربت دوستان برخاک سپردن ولی در دل امیــــد به خاک بستن

چه دردیست در میـــــان جمع بودن ولی در گوشــــــه آرام نشستـــن

+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 19:47 توسط ‫یک دوست

              

مي شه تو خواب تو رو ديدو از عشق تو سيراب نشد...
                                            مي شه در آغوشم باشي و از عشق تو لبريز نشد...
مي شه با عشق تو مرد و سر به سايه ها سپرد...
                                            مي شه با عطر تن تو،تو روياها سفر كرد...
از رنگ چشمات رنگين كمون ساخت...
                                             با شبنم چشمات در ياها رو ساخت...

+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 7:53 توسط ‫یک دوست